در حال دریافت اطلاعات ...
غالبا خودمان را قانع می کنیم که موفقیت بزرگ اقدام بزرگ نیاز دارد. چه هدفمان کاهش وزن، ساختن ساختمان، نوشتن کتاب، بردن یک مسابقه باشد روی خودمان فشار می آوریم تا تغییرات بزرگی را ایجاد کنیم.
اگر به مدت یک سال هر روز 1 درصد بهتر شوید در انتهال 37 برابر بهتر خواهید شد.
تغییرات کوچک را نادیده نگیرید، چون خیلی مهم نیستند اگر مقداری کمی پول ذخیره کنید درجا میلیونر نمی شوید، اگر سه روز پشت هم به باشگاه بروید هیکل خوبی نخواهید داشتاگر روزی یک ساعت زبان تمرین کنید اتفاقی نمی افتد اما پس از 2 سال 5 سال یا 10 سال است که نتایج آن را می بینید
متاسفانه عادت های بد هم همین است اگر غذای بد بخورید وزنتان تغییری نمی کند، اگر مسوال نزنید سریع خراب نمی شوند اما سال ها بعد عواقب آن را می بینید
مثال هواپیما: اگر خلبان نوک هواپیما رو تنها 3 درجه به سمت جنوب بگیرید به جای تهران در مشهد فرود خواهید آمد. در شروع تغییر در حد چند متر است دولی در داراز مدت صدها کیلومتر آن طرف تر فرود خواهید آمد.
لحظات دستیابی به موفقیت غالبا نتیجه اقدامات سابقی هستند که پتانسیل لازم برای آزادسازی یک تغییر بزرگ را ایجاد می کند. مثلا سرطات 80 درصد از عمر خودش مخفی باقی می ماند. ولی در طول چند ماه بر بدن غلبه می کند. بامبو را به ندرت می توان طی 5 سال اول عمرش مشاهده کرد ولی در طی 6 هفته 27 متر قد می کشد
شما نیاز است به یک مرز مشخص برسید تا به سطح جدید برسید در مراحل اولیه و میانی دره های ناامیدی وجود دارد انتظار پیشرفت خطی دارید؟ ولی نه این چنین نیست در این شرایط ناامید می شوید. و اینجاست که تصمیم به توقف می گیرید. اما برای تفاوت های معنادارد باید به اندازه کافی عادت پربرجا بماند تا قله فتح شود این قله قله پتانسیل پنهان است
پس اگر برای ایجاد یک عادت یک مهارت یا هر چیزی سخت تقلا می کنید به معنای عدم رشد و بهبود نیست به این دلیل است به قله پنانسیل پنهان نرسیده اید.
وقتی به قله پتانسیل پنهان رسیدید، افراد آن را موفقیت یک به خواهند نامید. دنیای بیرون تنها رخداد نهایی را خواهند دید و کاری با میسر پیموده شده ندارند اما فقط خودتان می دانید که خیلی وقته شروع کردید
وقتی فکر می کنم هیچ چیز به من کمک نمی کند، می روم و به سنگ تراشی نگاه می کنم که پتک روی سنگ فرو می آورد. شاید صد بار صربه بزند بدون اینکه ترکی روی آن ظاهر شود. با این حال با صد و یکمین ضربه است که سنگ به دو نیم می شود و من می دانم که صرفا آخرین ضربه قکارساز نبوده - بلکه تمام ضربات پیشین هم تاثیر خود را گذاشته اند
هدف از هر روز ورزش به پایان رساندن مسابقه با بهترین امتیاز است. اما اگر کل مسابقه چشمتان به تابلوی امتیازات باشد شرایط مسخره ای رقم خواهد خورد. تنها راه پیرزی واقعی بهبود هر روزه است. پس اگر می خواهید نتایج بهتری بگیرید، پس تعیین اهداف را فراموش کنید، به جای آن روی سیستم تمرکز کنید.
وقتی تمرکز روی تعیین اهداف می گذارید وقت کافی بر روی سیستم نمی گذارید در نتیجه این مشکلات به وجود می آید:
برنده ها و بازنده ها اهداف یکسانی دارند: هر شرکت کننده المپیک دوست دارد مدال طلا ببرد پس اگر افراد موفق و ناموفق دارای اهداف یکسانی هستن، پس هدف نمی تواند عامل تمایز میان آن ها باشد
اهداف جلوی رضایت شما را می گیرد: فرض این است که وقتی به هدفم رسیدم، خوشحال خواهم شد. که این اشتباه است. در این حالت رضایت چیزی است که قرار است در آینده از آن لذت ببرید. مثلا اگه 10 کیلو وزن کم کنید آرامش می گیرید. واقعیت این است خیلی بعدی است مسیر واقعی با مسیر ذهنی که شما تعیین کرده اید همخوانی داشته باشد
اهداف در تضاد با پیشرفت طلانی مدت هستند: دونده ها برای ماه ها به سختی تلاش می کنند اما به محض اینکه به خط پایان می رسند دست از تمرین بر می دارند. دیگر مسابقه ای نیست به آن ها انگیزه بدهد. به همین دلیل بسیاری از افراد پس از دستیابی به اهداف دوباره به عادت های قدیمی شان بر می گردند.
پس یادتان باشد تفکری که حقیقتا طولانی مدت باشد، کمتر به هدف فکر خواهد کرد، صرفا قرار نیست به یک دستاورد مشخص برسید، بلکه باید چرخه ای از اصلاح و بهبود مداوم داشته باشید. در نهایت این تعهد شما به پروسه است که پیشرفت تان رو تعیین خواهد کرد.
شما تا سطح اهدافتان صعود نخواهید کرد، بلکه تا سطح سیستم هایتان پایین خواهید آمد.
علت اینکه ما در تغییر عادت هایمان شکست می خوریم چون تمرکزمان روی چیزی که می خواهیم بدست بیاوریم است در حالی که باید روی کسی که می خواهیم باشیم تمرکز کنیم.
سه لایه تغییر رفتار وجود دارد: اول لایه بیرونی یا لایه نتایج مثلا می خواهیم 10 کیلو وزن کم کنیم. یا یک کتاب بنویسیم. لایه بعدی لایه میانی یا فرآیندهاست مثلا برنامه ورزشی می نویسیم یا هر روز ساعت 5 عصر می نویسیم. تمرکز اینجا روی چطور است. و لایه آخر لایه مرکزی یا هویت است. عمیق ترین لایه است یعنی باورهای شما یعنی تصویری که از خودتان دارید. مشکل اینجاست که اکثر مردم از لایه بیرونی شروع می کنند. من می خواهم لاغر شوم پس ورزش می کنم. اما باید از مرکز شروع شود.
مثلا دو نفر دارند سیگار را ترک می کنند. اولی می گوید نه سیگار نمی کشم دارم ترک می کنم. اما دومی می گوید نه سیگاری نیستم. هویت دومی تغییر کرده اون دیگه خودش رو در دسته سیگاری ها نمی بینه
اما می دانیم نمی شه هویت رو یکدفعه تغییر داد. نمی شه بگی من ثروتمندم در حالی که پولی نداری. اینجاست که هر بار عادتی را تکرار می کنید در واقع یک رای به صندوق آن هویت می اندازید. اگه یک صفحه کتاب بخوانید یک رای به هویت کتاب خوان داده اید. اگر امروز برید ورزش کنید یک رای به ورزشکار بودن رای داده اید.
هدف این نیست که یک ماراتن بدوید هدف این است که تبدیل به یک دونده شوید. اینجاست که وقتی هویت شما شکل بگیرید، حفظ عادت های خوب دیگر نیازی به اراده قوی و سختی کشیدن ندارد. چون شما دارید دقیقا شبیه خودتان رفتار می کنید.
تعریف پروسه یادگیری: رفتارهایی که نتایج رضایت بخش دارند، معمولا تکرار می شوند و آن هایی که عواقب نامطلوب دارند کمتر تکرار خواهند شد.
چرا مغز عادت می سازد؟
عادت رفتاری است که به تعداد دفعات کافی تکرار و به یک پروسه خودکار تبدیل می شود. این پروسه با آزمون و خطا شروع می شود. هر وقت به یک موقعیت غلبه می کنیم مغر باید واکنش نشان دهد اما باید کارهای مختلف را امتحالن کند تا ببیند کدام جواب می دهد. در عین حال مغر سخت درگیری یافتن بهترین اقدامات ممکن است. تا زمانی که به یک پاداش غیر منتظره برخورد می کند. در دفعه بعد استراتژی مغر تغییر می کند دنبال همان راه هایی می رود که به اون پاداش ختم شد. این می شه حلقه اصلی یعنی سعی کن، شکست بخور، بیاموز، یک چیز متفاوت را امتحان کن تا زمانی به پاداش می رسی. وقتی عادت شکل گرفت سطح فعالیت در مغز کاهش می یابد. یاد می گیرید فقط روی سرخ نخ هایی تمرکز کنید که موفقیت را پیش بینی می کنند و سایر موارد رو کنار می ذاره. در ادامه مغز دیگه خودکار می دونه دنبال چی باشه تا به اون پاداش برسه. دیگر وارد پروسه سعی و خطا نمی شه
پروسه ایجاد عادت به چهار گام ساده تقسیم می شود: سرنخ، تمایل، پاسخ و پاداش
سر نخ: تلنگری به ذهن است که یک رفتار را آغاز می کند. به معنای مقداری اطلاعات است که پاداش نهایی را پیش بینی می کند. امروزه عمده زمان خود را صرف یادگیری سرنخ های می کنیم که پاداش هایی مانند پول و قدرت و عشق و .... را پیش بینی کند.
تمایل: نیروی انگیزشی پشتیبان عادت ها است. تمایل به خود عادت نیست بلکه به تغییری است که از عادت به وجود می آید. شما هوس نمی کنید سیگار بکشید بلکه هوس می کنید آن حس تسکین اعد از آن را تجربه کنید. انگیزه شما مسواک زدن نیست بلکه حس تمیزی بعد از آن است.
پاسخ: همان عادت یا روتین است و در واقع اقدام است.
پاداش: که هدف نهایی هر عادتی است. سرنخ یعنی اطلاع یافتن از این پاداش، تمایل به معنای خواست درونی شما نسبت به کسب آن و پاسخ به معنی تلاش برای رسیدن به آن است و در نهایت ما دنبال پاداش هستیم. پاداش به ما می آموزد کدام مجموع اقدامات ارزش به ذهن سپردن و تکرار در آینده را دارند. هر کادم از این مراحل نقص داشته باشد عادت ایجاد نمی شود. پاداش نباشد دلیل برای تکرار آن وجود ندارد .
سناریوی اول: عادت مخرب (چک کردن بیوقفه اینستاگرام هنگام کار)
بسیاری از ما بدون اینکه بدانیم، در این چرخه گیر کردهایم:
سرنخ (Cue): گوشی روی میز است و ناگهان یک “اعلان” (Notification) روی صفحه روشن میشود یا حتی فقط در یک لحظه از کار خسته میشوید (احساس خستگی یا کسالت سرنخ است).
تمایل (Craving): میخواهید از فشار کاری رها شوید یا کنجکاو هستید ببینید چه کسی لایک کرده است. تمایل شما “دیدن پستها” نیست، بلکه “فرار از کسالت” یا “کسب هیجان لحظهای” است.
پاسخ (Response): گوشی را برمیدارید و اپلیکیشن را باز میکنید (اقدام عملی).
پاداش (Reward): مغز شما با دیدن تصاویر رنگارنگ، ترشح دوتامین را تجربه میکند. حس کسالت برای چند لحظه از بین میرود.
نتیجه: مغز یاد میگیرد: “هر وقت خسته شدی، گوشی را چک کن تا حالت خوب شود.” (تثبیت عادت).
فرض کنید میخواهید این عادت سالم را ایجاد کنید:
سرنخ (Cue): شب قبل یک پارچ آب و لیوان را دقیقاً روی پاتختی یا کنار مسواکتان قرار میدهید. به محض بیدار شدن، چشمتان به آن میافتد (سرنخ بصری).
تمایل (Craving): شما تمایل دارید که در طول روز انرژی بیشتری داشته باشید و آن حس خشکی دهان بعد از خواب را از بین ببرید.
پاسخ (Response): لیوان را برمیدارید و آب را مینوشید (انجام کار ساده و در دسترس).
پاداش (Reward): حس تازگی در گلو و رضایت درونی از اینکه “امروز را سالم شروع کردم”.
نکته کلیدی: اگر پاداش (حس رضایت) وجود نداشته باشد، فردا دوباره این کار را انجام نمیدهید.
برای عادتهای سختتر، باید این مراحل را مهندسی کنید:
سرنخ (Cue): به محض اینکه از درِ شرکت یا محل کار بیرون میآیید (مکان و زمان مشخص)، لباسهای ورزشی که از قبل در ماشین گذاشتهاید را میبینید.
تمایل (Craving): شما به دنبال “تخلیه فشار عصبی روزانه” و “حس قدرت بدنی” هستید، نه لزوماً خودِ وزنه زدن که سخت است.
پاسخ (Response): رفتن به باشگاه و ۲۰ دقیقه تمرین کردن. (جیمز کلیر میگوید در شروع، پاسخ را آنقدر ساده کنید که نتوانید انجامش ندهید؛ مثلاً فقط ۵ دقیقه ورزش).
پاداش (Reward): دوش گرفتن بعد از ورزش و آن حس سبکی و ترشح اندورفین که به شما آرامش میدهد.
نتیجه: مغز پیوند میزند که: “پایان کار + ورزش = آرامش ذهنی”.
چگونه یک عادت خوب بسازیم:
اولین قانون ( سرنخ): آنرا شفاف و آشکار کنید
دومین قانون (تمایل): آن را جذاب کنید
سومین قانون (پاسخ): آن را ساده کنید
چهارمین قانون (پاداش): آنرا رضایت بخش کنید.
چگونه یک عادت بد را از بین ببریم:
اولین قانون ( سرنخ): آنرا مخفی کنید
دومین قانون (تمایل): آن را غیر جذاب کنید
سومین قانون (پاسخ): آن را دشوار کنید
چهارمین قانون (پاداش): آنرا عامل نارضایتی کنید
هر زمان خواستید یک رفتار را تغییر دهید این سوالات رو بپرسید:
اول: چگ.نه می توانم آن را شفاف و آشکار کنم؟
دوم: چگونه می توانم آن را جذاب کنم؟
سوم: چطور می توانم آن را ساده کنم؟
چهارم: چگونه می توانم آن را رضایت بخش کنم
شاید با خودتان فکر کرده اید که چرا وزن کم نمی کنم یا ترک نمی کنم یا برای بازنشستگی پس انداز نمی کنم یا یک کسب و کار راه نمی اندازم؟ پاسخ به این سوالات در میان از قوانین یافت می شود. شناخت دقیقا این قوانین و اجرای آن ها پاسخ به این سوالات است.
این بخش مربوط به قانون اول تغییر رفتار در کتاب عادتهای اتمی است.
نام این قانون «آن را آشکار کنید» (Make it Obvious) است.
این قانون به مرحلهی اول چرخه عادت، یعنی «نشانه یا سرنخ» (Cue) میپردازد. هدف قانون اول این است که نشانههای پنهان و ناخودآگاهِ عادتهایمان (چه خوب و چه بد) را به سطح آگاهی بیاوریم و آنها را برای خودمان واضح و آشکار کنیم تا بتوانیم کنترلشان را به دست بگیریم.
داستان «مردی که خوب به نظر نمیرسید» در فصل چهارم کتاب «عادتهای اتمی» یکی از مهمترین پایههای درک عادتهاست. کاملاً طبیعی است که در نگاه اول کمی گنگ به نظر برسد. بیایید آن را ساده و کاربردی بررسی کنیم:
داستان چیست؟
جیمز کلیر داستان یک امدادگر (پرستار) را تعریف میکند که در یک مهمانی خانوادگی به پدرشوهرش نگاه میکند و ناگهان به او میگوید: «اصلاً ظاهر خوبی نداری، باید همین الان برویم بیمارستان!» پدرشوهر احساس بدی نداشت، اما وقتی به بیمارستان رسیدند مشخص شد که در حال سکته قلبی است.
آن پرستار چطور فهمید؟ او به خاطر سالها تجربه، بدون اینکه خودش آگاهانه متوجه شود، تغییرات بسیار ریز در رنگ پوست و جریان خون صورت پدرشوهرش را تشخیص داده بود. مغز او به صورت خودکار نشانههای خطر را دیده بود.
کل حرف این فصل چیست؟
حرف اصلی این است: مغز ما یک ماشین پیشبینی است که مدام به دنبال نشانهها (Cues) میگردد.
وقتی شما کاری را بارها و بارها انجام میدهید (مثل رانندگی، یا حتی عصبانی شدن)، مغزتان نشانهها را به صورت ناخودآگاه و اتوماتیک میشناسد و واکنش نشان میدهد، بدون اینکه اصلا به آن فکر کنید. به همین دلیل است که ما بسیاری از عادتهای بدمان را ناخودآگاه انجام میدهیم.
شما چه چیزی باید از این فصل یاد بگیرید و چه کار کنید؟
پیام کاربردی این فصل این است: تا زمانی که عادتهای ناخودآگاهتان را به سطح آگاهی نیاورید، نمیتوانید آنها را تغییر دهید.
با توجه به اینکه شما دغدغه مدیریت خشم و بهبود رابطهتان با همسرتان را دارید، این فصل دقیقاً برای شما نوشته شده است! شما باید این دو کار را انجام دهید:
۱. مچ خودتان را بگیرید (آگاهی از نشانهها): خشم شما ناگهانی منفجر نمیشود. حتماً یک «نشانه» ریز وجود دارد که مغز شما به آن عادت کرده است. شاید یک لحن خاص از همسرتان، یک کلمه خاص، یا حتی خستگی خودتان بعد از کار باشد. باید مثل آن پرستار، نشانههای شروع عصبانیت در خودتان را بشناسید (مثلا تپش قلب، داغ شدن گوش، یا گره خوردن دستها).
۲. تکنیک «اشاره و بلند گفتن»: نویسنده در همین فصل راهحلی میدهد. ژاپنیها در قطارها به هر چیزی اشاره میکنند و وضعیتش را بلند میگویند تا اشتباه نکنند. شما هم وقتی حس کردید دارید عصبانی میشوید، توی دلتان یا حتی با صدای آرام به خودتان بگویید: “من الان دارم عصبی میشم چون همسرم فلان حرف رو زد، و اگر الان داد بزنم اوضاع بدتر میشه.” همین که این را در ذهنتان فرمولبندی و بیان کنید، از حالت «اتوماتیک و ناخودآگاه» خارج میشوید و کنترل مغزتان دست خودتان میافتد.
پس خلاصه داستان این است: عادتها با یک «نشانه یا سرنخ» شروع میشوند که معمولاً پنهان و ناخودآگاه است. وظیفه شما این است که این نشانهها (به خصوص نشانههای عصبانیت و بحث) را کشف کنید و به آنها آگاه شوید.
این بخش دوم مربوط به قانون اول تغییر رفتار در کتاب عادتهای اتمی است.
نام این قانون اول «آن را آشکار کنید» (Make it Obvious) است.که این تکنیک دوم است تکنیک اول در نکته 6 گفته شد.
نویسنده معتقد است که داشتن «انگیزه» به تنهایی کافی نیست و اغلب شکست میخورد. کلید پایبندی به عادت، «قصد اجرا» (Implementation Intention) است؛ یعنی مشخص کردن دقیق زمان و مکان برای انجام یک عادت خاص.
فرمول طلایی برای ایجاد عادت:
«من (فلان رفتار) را در (بهمان زمان) و در (فلان موقعیت مکانی) انجام خواهم داد.»
این جملات هسته اصلی استراتژی نویسنده هستند که میتوانید برای خود یادداشت کنید:
اهمیت شفافیت: «بیشتر افراد سعی میکنند عادتهایشان را بدون بررسی جزئیات تغییر دهند. ما به خودمان میگوییم “میخواهم سالمتر غذا بخورم” یا “میخواهم بیشتر ورزش کنم”، اما هیچگاه درباره زمان و مکان اجرای آن صحبت نمیکنیم.»
حذف تصمیمگیری لحظهای: «وقتی یک قصد اجرا تعیین شد، دیگر لزومی ندارد منتظر حال و حوصله خودتان بمانید… وقتی زمان اقدام فرا رسید، دیگر نیازی به تصمیمگیری نیست. صرفاً برنامهی پیشتعیینشده خودتان را پی بگیرید.»
نقش برنامه در موفقیت: «تعیین دقیق چیزهایی که میخواهید و نحوه دسترسی به آنها، به شما کمک میکند به مسائلی که پیشرفت را به حاشیه میرانند، توجه نکنید.»
شروع تازه (اثر روانشناختی): «اگر مطمئن نیستید که باید چه زمانی عادت خود را شروع کنید، اولین روز هفته، ماه یا سال را انتخاب کنید. افراد در این ایام تمایل بیشتری برای اقدام دارند، زیرا در آن اوقات امیدشان بالاتر است.»
نتیجه آزمایش (قدرت قصد اجرا): در یک مطالعه، گروهی که «قصد اجرا» را تعیین کردند (زمان و مکان مشخص)، ۹۱ درصد به برنامه ورزشی خود پایبند ماندند، در حالی که گروههای دیگر که فقط انگیزه داشتند یا آگاهی کسب کرده بودند، نرخ پایبندی بسیار کمتری (۳۵ تا ۳۸ درصد) داشتند.
پیشنهاد برای شما:
با توجه به اینکه توسعهدهنده هستید و احتمالاً با مدیریت زمان درگیر هستید، میتوانید این فرمول را برای کارهای روزمره خود (مثل یادگیری زبان یا تمرین کدنویسی) به کار ببرید. به جای اینکه بگویید «باید انگلیسی بخوانم»، بگویید:
«من ۳۰ دقیقه گرامر انگلیسی را در ساعت ۱۰ شب و پشت میز کارم انجام خواهم داد.»
«لب مطلب مشخص است: افرادی که برنامهی ویژهای برای زمان و مکان اجرای یک عادت جدید دارند، احتمالاً بیش از سایرین آن را پیگیری خواهند کرد. افراد زیادی هستند که سعی میکنند عادتهایشان را بدون بررسی این جزئیات تغییر دهند. به خودمان میگوییم “میخواهم سالمتر غذا بخورم” یا “میخواهم بیشتر بنویسم”، اما هیچگاه درباره زمان و مکان اجرای آن صحبت نمیکنیم. آن را به دست شانس میسپاریم و امیدواریم که “صرفاً اجرای آن را به خاطر بیاوریم” یا در زمان صحیح انگیزه لازم را داشته باشیم. یک قصد اجرایی، ایدههای مبهمی همچون “دوست دارم بیشتر ورزش کنم” یا “دوست دارم بهرهوری بیشتری داشته باشم” یا “باید رأی بدهم” را کنار میزند و آنها را به یک برنامه عملیاتی محکمتر تبدیل میکند.»
«به عادتهایتان زمان و فضا بدهید تا در دنیای شما زندگی کنند. هدف این است که با تکرارهای کافی، بحث زمان و موقعیت مکانی کاملاً برایتان جا بیفتد، بهگونهای که بتوانید کار درست را در زمان درست انجام دهید، حتی اگر نتوانید دلیلش را توضیح دهید. همانطور که جیسون زوئیگ نویسنده میگوید: “طبیعتاً قرار نیست هیچگاه بدون فکر و ناخودآگاه سراغ ورزش کردن بروید. اما همچون سگی که با صدای زنگ، بزاق از دهانش جاری میشود، شاید شما هم اگر به ساعات معمول ورزشتان نزدیک شوید، بدنتان به خارش بیفتد”.»
این بخش سوم مربوط به قانون اول تغییر رفتار در کتاب عادتهای اتمی است.
نام این قانون اول «زنجیره سازی عادت) است.که این تکنیک سوم است تکنیک اول و دوم در نکته 6 و 7 گفته شد.
۱. زنجیرهسازی عادت (Habit Stacking): بهترین راه برای ایجاد یک عادت جدید، متصل کردن آن به یک عادت قدیمی و ریشهدار است. در واقع، عادت قبلی شما نقش «سُرنخ» (Trigger) را برای رفتار جدید بازی میکند.
فرمول: «پس از (عادت فعلی)، (عادت جدید) را انجام خواهم داد.»
۲. اثر دیدرو (Diderot Effect): نویسنده توضیح میدهد که خرید یک کالای جدید اغلب باعث میشود احساس کنید باید چیزهای دیگری هم بخرید تا با آن هماهنگ شود (مثل خرید یک لباس جدید و نیاز به خرید کفش و شلوار ست با آن). این اثر میتواند منجر به زنجیرهای از رفتارهای ناخواسته (مصرفگرایی) یا رفتارهای مثبت (تغییر سبک زندگی) شود.
۳. نکته مهم: زنجیرهسازی به این معناست که شما به جای تکیه بر «انگیزه» که متغیر است، از «ساختار» استفاده میکنید تا عادتها مثل قطعات دومینو پشت سر هم چیده شوند.
شما میتوانید این الگو را در روتین روزانه خود وارد کنید. از آنجایی که برنامهنویس هستید، این کار دقیقاً مثل «کدنویسی برای مغز» است:
۱. برای یادگیری زبان انگلیسی (عادت مطالعه روزانه):
«پس از اینکه اولین فنجان چای/قهوه صبحگاهی را ریختم، ۲۰ دقیقه زبان انگلیسی کار خواهم کرد.»
(این کار باعث میشود زبان خواندن بخشی از روتین شروع روز شما شود).
۲. برای ضبط دوره برنامهنویسی:
«پس از اینکه فهرست کارهای روزانه (To-do list) را نوشتم، یک بخش از دوره برنامهنویسی را ضبط خواهم کرد.»
(اتصال ضبط به پایانِ برنامهریزی، از اهمالکاریِ شروع کار جلوگیری میکند).
۳. برای تمرین آواز:
«پس از اینکه لباسهای بیرون را از تن درآوردم و لباس راحتی پوشیدم، ۱۵ دقیقه تمرین آواز انجام خواهم داد.»
(تغییر لباس به عنوان یک سُرنخ فیزیکی، ذهن شما را از حالت کاری به حالت هنری تغییر میدهد).
نکته طلایی برای شما:
نویسنده تأکید دارد که سُرنخها باید «زمان و مکان مشخص» داشته باشند. اگر روزی نتوانستید طبق برنامه پیش بروید، خودتان را سرزنش نکنید؛ فقط سعی کنید زنجیره را در اولین فرصت دوباره متصل کنید. مهم این است که آن «فرمولِ پس از…» را برای هر سه هدف (انگلیسی، برنامهنویسی، آواز) به صورت ثابت در تقویم ذهنیتان جای دهید.
این بخش چهارم مربوط به قانون اول تغییر رفتار در کتاب عادتهای اتمی است.
نام این قانون اول «زنجیره سازی عادت) است.که این تکنیک چهارم است تکنیک اول و دوم و سوم در نکته 6 و 7 و 8 گفته شد.
ما تمایل داریم موفقیت و شکست در ایجاد عادتها را به قدرت اراده و انگیزه شخصی ربط دهیم، اما حقیقت این است که محیط، دست نامرئی است که رفتار انسان را شکل میدهد. اغلب ما به جای تغییر خودمان، با تغییر محیط اطرافمان میتوانیم نتایج بسیار بهتری بگیریم.
روانشناسی به نام کورت لوین این ایده را در یک فرمول ساده خلاصه کرده است:
یعنی: رفتار (Behavior) تابعی است از شخص (Person) و محیط (Environment).
بیمارستان بوستون (معماری انتخاب): پزشکان بدون اینکه با کسی صحبت کنند، فقط با تغییر چیدمان بوفه (قرار دادن بطریهای آب در همه جا و کنار میزهای غذا)، باعث شدند فروش آب ۲۵.۸٪ افزایش و فروش نوشابه ۱۱.۴٪ کاهش یابد. بدون هیچ اراده یا انگیزه قبلی!
بحران انرژی هلند: محققان فهمیدند در یک محله، مصرف برقِ خانههایی که کنتورشان داخل راهروی اصلی بود (جلوی چشم)، ۳۰٪ کمتر از خانههایی بود که کنتورشان در زیرزمین مخفی شده بود.
فرودگاه آمستردام: با چسباندن یک استیکر کوچک به شکل مگس داخل توالتها، دقت آقایان در نشانهگیری بیشتر شد و هزینههای نظافت ۸٪ کاهش یافت!
اگر میخواهید عادتی را ایجاد کنید، باید «سرنخهای بصری» آن را به چشمگیرترین حالت ممکن درآورید:
اگر میخواهید قرص بخورید: قوطی قرص را مستقیماً کنار شیر آب دستشویی بگذارید.
اگر میخواهید گیتار تمرین کنید: آن را در وسط اتاق نشیمن قرار دهید.
اگر میخواهید آب بیشتری بنوشید: هر روز صبح چند بطری آب پر کنید و در جاهای مختلف خانه که تردد دارید بگذارید.
اگر میخواهید بیشتر میوه بخورید: به جای تهِ یخچال، میوهها را در یک ظرف بزرگ روی میز اپن آشپزخانه قرار دهید.
یکی از بزرگترین دشمنان تمرکز، تداخل محیطی است (مثلاً وقتی روی همان مبلی که تلویزیون میبینید، لپتاپ باز میکنید تا کار کنید).
شعار: هر عادت باید یک «خانه» (محیط اختصاصی) داشته باشد.
ایده: میز ناهارخوری فقط برای غذا خوردن، صندلی راحتی فقط برای مطالعه، و تختخواب فقط برای خواب.
کاربرد: اگر فضای خانهتان کوچک است، از بخشهای کوچک استفاده کنید. مثلاً یک گوشه از میز برای کار و گوشه دیگر برای مطالعه.
ایجاد تمایز: وقتی وارد فضای مخصوصِ یک کار میشوید، ذهن شما بدون تلاش اضافی به آن حالت (Mode) میرود.
[ ] آشکارسازی سرنخها: برای عادتهای خوب، نشانهها را جلوی چشم بگذارید.
[ ] پنهانسازی سرنخها: برای عادتهای بد، نشانهها را دور از دسترس یا خارج از دید بگذارید (مثلاً پنهان کردن کنترل تلویزیون یا گوشی در کشو).
[ ] محیط جدید، عادت جدید: شروع یک عادت در یک محیط کاملاً جدید (مثل یک کافه جدید یا پارک) بسیار راحتتر از محیطی است که سرنخهای عادتهای قدیمی در آن حضور دارند.
[ ] طراحی، نه قربانی: شما نباید قربانی محیطی باشید که دیگران برایتان ساختهاند (مثل چیدمان سوپرمارکتها)؛ خودتان معمار محیط کار و زندگیتان باشید.
نکته نهایی برای شما: به عنوان یک توسعهدهنده، میتوانید این را روی میز کارتان پیاده کنید. مثلاً اگر میخواهید کمتر حواستان پرت شود، گوشی را در اتاق دیگری بگذارید، اما اگر میخواهید مطالعه فنی داشته باشید، کتاب را باز روی کیبوردتان قرار دهید تا اولین چیزی باشد که صبح میبینید.